یادداشت قابل تأمل یک راننده تاکسی دلفانی

✍ امروز توی آژانس نشسته بودم دوتا اتفاق افتاد که اصلا برام روز عجیبی شد.

نزدیک عصر یکی از دوستان راننده اومد آژانس ، خیلی گرفته بود، ازش پرسیدم چرا چهره‌ات درهمه.
چیزی نگفت و سرشو ازم برگردوند و رفت تو فکر …

چند دقیقه بعد بازم اسمشو صدا زم و گفتم نمیگی چته
همون جور که سرشو پایین انداخته بود گفت چی بگم آخه.
به کی بگم که فایده نداره گفتنش. صاحب خونه با معرفتم کرایه خونمو خیلی برده بالا ، آخه از کجا جورش کنم ، همین ۸۰ تومن پول پیشم با بدبختی جور کردم.

اینو گفت و انگار یه چیزی گلوشو گرفته بود سرشو برگردوند و به دیوار خیره شد و رفت تو فکر

راستش تا غروب بدجور حالم گرفته بود تا اینکه این پسر کار (عکس پایین) اومد درب آژانس

اول یکم وایساد چیزی نگفت

گفتم چیه داداش ماشین میخوای؟

گونه هاش گل انداخت و گفت نه

سرشو داخل آژانس آورد دنبال کسی می‌گشت

گفتم داداش چیزی میخوای

بازم گفت نه

انگار میخواست ی چیزی بگه

یکم صبر کردم ببینم چیزی میگه یا نه

یکم مِن مِن کرد گفت: عمو یه راننده دارید لاغره سرشم ماشین زده کی میاد؟

خندم گرفت از این توصیفی که کرد
گفتم: فلانی رو میگی ماشینشم فلان رنگه

گفت آره

گفتم چکارش داری؟

باز یکم رنگش پرید انگار خجالت میکشید چیزی بگه

گفتم عمو بیا بشین بینم چی میخوای

داداشم که تو دفتر آژانس نشسته بود شناختش و پرسید تو همون پسره جوراب میفروشه هستی؟

گفت: آره

پرسیدم خب نمیگی با اون آقا چکار داری

گفت: بزار ببینم میاد.

گفتم داداشم تماس بگیره ببینم کجاست میاد آژانس یا نمیاد؟
تلفنش در دسترس نبود.

بهش گفتم: شاید دیگه تا فردا نیاد

یهو ی لبخند زد و شونه‌هاش و بالا انداخت

گفتم: عمو بگو چی میخوای

راستش فکر کردم شاید پولی چیزی میخواد ازش

اما دیدم دست کرد تو جیبش چندتا اسکناس ده هزاری و پنج هزاری و … بیرون آورد

شروع کرد به شمردنش

خیلی کنجکاو شدم ، گفتم :کرایه ندادی بهش اومدی کرایشو بدی؟

گفت نه عمو میشه این پولارو بهش بدی

پولا توی دستش مچاله شده بود.

گفتم: این چیه؟

گفت: هیچی شما فقط اینو بهش بده نگو منم دادم.

گفتم: چرا؟

گفت: هیچی فقط اینو بدی بهش

داشتم از کنجکاوی سرگیجه میگرفتم.

گفتم باید بگی این پول برا چیه

دوباره لبخند کوچیکی زد و با خجالت گفت
عمو اون آقا پول نیاز داره؟

قلبم شروع کرد به تاپ تاپ ، اصلا یه حال عجیبی شدم

چشام سوز گریه گرفت

گفتم عمو تو اومدی کمکش کنی؟

گفت آره اون سربازه درسته؟

نمی‌تونستم چیزی بگم، سر جام خشکم زده بود.

گفتم: عمو اون دستش به دهنش میرسه خدارو شکر
باباشم هست

نمیدونم چی شده بود که فکر کرده بود باید کل کارکردشو بیاره بده به این راننده آژانس

اصلا نمیدونستم چی بگم

از خودم خجالت می کشیدم

یعنی ی بچه انقدر مرد و با معرفت

یاد حرفای دوستم راجع به کرایه خونه افتادم

خیلی تفاوت بود بین این پسر و خیلی آدما که یکیشم خودمم

گفتم به پسره عمو تو خیلی مردی ولی نیازی نیس تو پولتو بدی به این آقا

الانم شبه برو خونتون

وقت رفتنش یادم افتاد ازش عکس بگیرم

دویدم جلو ماشین گفتم بزار عکستو بگیرم ما دیگه رفیقیم با هم

عکسو گرفتم و اون رفت

آره رفت و من موندم یه حال عجیب و ی دنیا فکر و خیال

یادداشت از : یوسف عادلی