یکشنبه , ۲۴ تیر ۱۴۰۳

پیام دردناک یک شهروند دلفانی

 

یکی از شهروندان ، پاسی از نیمه شب گذشته بود که پیام تاسف برانگیز زیر را فرستاد

✍️باسلام و احترام…
شب تاریک و پُر از ابرهای سیاه و غلیظ آسمان را نگاه میکردم گویی الان فراوانی نعمت با خود به زمین برای مان میاورد ، ساعت دوازده و نیم نصف شب از خیابان رد شدم پیرزنی را دیدم که جلو در یکی از آژانس های مسافربری شهرمان (نورآباد) بود ، راننده ای نبود که صدایش را بشنود ، جلو رفتم گفتم میمی ماشین میخای؟

گفت: دارم میمیرم فشار دارم قند دارم نفسم بالا نمیاد موشخین روله مرا به دکتر برسون…

سوار شد ، ازش پرسیدم پس پسری دختری کس و کاری نداری؟

با همان زبان لکی غلیظ و صدایی مظلومانه گفت: روله ، کورم ولم کرده ، گفته خودت برو آژانس بگیر و برو…

کاش چنین برخوردی با این مادر مظلوم و بی کس نداشتم واقعأ کسی که با خون دل تو رو بزرگ و تنومند کرد کسی که از خودش گذشت از جونش مایه گذاشت تا تو اسم مرد روت باشه ، به تو میگن مرد ‌هی آقا پسر از چی بگم…

دوباره آسمون رو نگاه کردم ، گفتم خدایا این ظلم و این آه و نفرین ها رو میبینی ، قربون کرمت از ابر سیاه حسرت باران رو روی دلمون گذاشتی…


 

» سایر پیام های شهروندان را مطالعه کنید (اینجا / کلیک نمایید)

Skill
50%

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *