سه شنبه , ۱۵ اسفند ۱۴۰۲

قلبی مهربان در لباسی سبز

✍️شهروند_خبرنگار
همین چند لحظه پیش… شیشه خودرو را کمی پایین کشیدم، سوز سردی صورتم را چنگ زد
نم نم باران همراه کمی باد به دیدار گونه‌هایم آمد.
از دور قرمزی چراغ گردان پلیس توجهم را جلب کرد.
خودرو پلیس موتور سیکلتی را متوقف کرده بود.
موتوری با چند سرنشین

نزدیک که رسیدم یک آقا و یک بانو با کودکی در بغل که از بی رحمی باران و سرما پشت مرد پنهان شده بودند تا شاید سوز کمی کمتر کودک را بیازارد.
از دورتر با خودم فکر کردم خودرو پلیس در این هوا آنان را برای چه متوقف کرده؟؟؟
سوالی که چند بار در لحظه به ذهنم آمد و مرا کنجکاو کرد.

وقتی نزدیک آنها رسیدم زن و کودک داشتند سوار خودرو پلیس می‌شدند و مرد هم با پلیس داشت حرف میزد.

داشتم فکر میکردم چه شده و چکار کرده‌اند که لبخند مرد موتورسوار وقتی صورتش را برگرداند و راه افتادند افکارم را پاره کرد.

یک لحظه انگار در خود حل شدم.
آری اینبار توقف برای بازرسی و دستگیری مجرم نبود. اینبار ایست دادن برای مهربانی و انسانیت بود. برای آرام گرفتن قلبهایی به وسعت دریا
دریایی که از دیدن این زن و کودک در سرما متلاطم شده بود.
راستش نمیدانم چه بگویم. چیزی برای گفتن به ذهنم نمی‌آید جز اینکه بگویم

خیلی مردید دمتون گرررررم


 
Skill
50%

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *