آخرین خبرها

زندگی نامه شهید نجف جابری

 (( بسم رب الشهداءوالصدیقین ))

مردان خدا پرده ی پندار دریدند            یعنی همه جاعکس رخ یار بدیدند

هر دست که دادند از آن دست گرفتند      هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند

بسیجی شهید نجف جابری در سال ۱۳۳۳ در روستای گاوکش علیاء از توابع شهرستان دلفان در یک  خانواده مومن و مذهبی پابه عرصه ی گیتی نهاد .

شهیدنجف جابری

محیط خانواده وروستا از نجف فردی بردبار ، صبور وکوشا ساخته بود در سفرهایی که به تهران جهت امرار معاش خانواده اش داشت در تظاهرات هاوراهپیمایی هایی که برعلیه رژیم منحوس پهلوی داشت حضوری فعالانه وآگاهانه داشت .

ترس از قیامت “خوفامن العقاب” وعشق به معبــــود ، چنان تقوایـــی در وی به  وجود آورده بود ” فهم والنار کمن قدراها وهم فیها معذ بون ”  که در گرمای سوزان تابستان ، پای برهنه وزبان روزه به امر کشاورزی می پرداخت ودرجواب اطرافیان می فرمود به یاد روز قیامت “اتعب نفسه للاخره” برای آخرت خود را به زحمت می اندازد.

به راستی که ” آسایش آخرت رابا رنج دنیا وسیراب شدن آنجا را با تحمل تشنگی دنیا بدست آوردند ” آن اسوه تقوی با پیروزی انقلاب اسلامی همیشه حامــــی وپشتیبان انقـــلاب بود باشروع جنگ تحمیلی ندای امام را لبیک گفت وبه جبهه های حق علیه باطل شتافت سرانجام در تاریخ ۱۶/۲/۱۳۶۱ آسمان رنگین فکه ، نظاره گر عروج ملکوتی نجف شد ودر قریه گاوکش علیاء چهره در نقاب خاک کشید .

“روحش شاد وراهش مستدام”

…………………………

وصیت نامه شهید

بسم الله الرحمن الرحیم

با درود به رهبر کبیر انقلاب اسلامی، ما در جبهه‌ی حــــــــق و باطل هستیم دشمــــــــــن کافر را به درک واصل می‌کنیم. لحظه به لحظه احساس شهادت را در خود می‌بینـــم چون لایق شهادت نیستم اما خدای بزرگ توبه‌پذیر است. پشت به دشمن کردن ننگ و ذلت آخرت است. پدر و مادرم برای من ناراحت نباشید ما این راه که آمده‌ایم، راه حسین (ع) است و شناختـــــه شده است. سلام بر روحانیون مبارز، سلام بر مستضعفین، سلام بر کشاورزانی که برای اسلام محصول تولیـــــــــد می‌کنند. شعار ما شعار عزت و شعــــــار یاحسین (ع) است. دوستان عزیز جهاد در راه خدا یک نعمت الهی است که نصیب هر کسی نمی‌شود.

والسلام

…………………………

خاطره ای از شهید / راوی قاسم منصوری 

شهید نجف جابری مردی با تقوا و تدین کامل و جامع و شخصی ساکت و در عین حال شوخ و بشاش بود . یک روز در سال ۱۳۶۱ که سوار یک ماشین شده بودم او را به جای برادر بزرگترش ، جعفر که شباهت زیادی به وی داشت اشتباه گرفتم و با او صحبت می کردم و در بین حرف هایم ار را جعفر صدا می کردم اما او برای اینکه من ناراحت نشوم چیزی نمی گفت و با تواضع کامل به حرف هایم گوش می کرد تا در آخر صحبت هایم زمانیکه پیاده شدیم ، به من گفت : «عم جان من نجف هستم ، برادر بزرگم جعفر است که سلام می رساند» . بعد هم مرا بوسید و به من دست داد و رفت . تا مدتها او را ندیدم در جبهه همیشه در یک گوشه با خودش خلوت می کرد . نماز شب هایش همیشه برای من درسی بود از بندگی و عبودیت آدمی کامل در پیشگاه اعظم آن والا مقام .

باور کنید سادگی و قناعت این عزیز آنقدر مرا متعجب کرده بود که ساعتها می نشستم و از دور او را تماشا می کردم که خلوتگاه او همیشه محو نور بود و از حرفهایش نور جاری بود . در عملیات بیت المقدس در منطقه فکه که شهید آرپیچی زن بودند با شجاعت تمام چند تانک عراقی را منهدم کرد . وی بعد از منهدم کردن هرکدام از تانکها رو به سوی ما می کرد و می گفت : «حالا تعدادشان کمتر است شما هم بیائید» . همیشه کاری می کرد تا دیگر بسیجیان نترسند و امیدوار باشند که آنها هم می توانند و آن نیروی عظیم در وجود خویش را نیز در وجود دیگر مبارزان می آفرید . و بعد از آن همه دلاوری ایشان در همان عملیات در پیش چشمان این حقیر به شهادت رسیدند .

روحش شاد

برگرفته از وبلاگ شهید جابری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.